دلم برای آن روزهای خیلی دور تنگ شده ....برای کودکی ام ...برای خنکای آب حوض آن روزها...برای قاچهای هندوانه سرخ در کاسه های بلورین مادرم....
دلم می خواهد به چشمهای مادرم نگاه کنم و بگویم: چرا خانه روزهای کودکی من را گم کردی....چرا در این خانه من حس مالکیت ندارم....چرا در هیچ خانه ای قلبم آرام نمی گیرد ....چرا از روزی که گفته ام پست آخر ....مثل آدم رو به احتضار با حسرت به زندگی نگاه می کنم
ببین دلم که خیلی میگیرد دستم را می گیری می بری آنی...همان میز کناری....می دانی از گم شدن در فضای آنجا خوشم می آید....پاکت سیگار ولو شده روی میز...زیر سیگاری چهارگوش....فنجانهای تا به تا....هی حرف می زنیم و حرف می زنیم....از پشت دود سیگار آدمها را نگاه می کنیم....و مثل آدمهای خوب آب معدنی می نوشیم ....
با این همه نمی دانم چرا این همه دلتنگم...این همه....
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
حوصله ندارم دست و دلم به هیچ کاری نمی رود یک دنیا کار نیمه تمام روی هم انباشته شده است و من هیچ جا نمی توانم درست کار کنم. تمام دور و برم را کاغذهای نیمه نوشته و نا نوشته پر کرده است. دلم می خواهد چیزی بنویسم نمی شود ...تنها بودن در خانه مصیبت است امروز درست پنج روز است که دختر کوچولوی من به خانه مادر بزرگش پناه برده است شاید برای اینکه یییند بالاخره کارهای من تمام می شود یا نه!
روزگارغریبی است.... و تو که می خواهی از من اعتراف بگیری
راستی این روزها همه می خواهند اعتراف بگیرند و من خسته ام ! به راحتی می توانم به همه یک نه بزرگ بگویم و خلاص...
این روزها امتحان خوبی بود دیدم بی او اصلا نمی شود زندگی کرد همه این عروسکها و خرسها و سگها را من برای دل خودم می خرم او با یک کتاب داستان و یک دنیا توجه پنج روز دوام آورد و من نه!
تنهایی با تو هم حس غریبی بود...یک حس تازه ! تجربه ای از دوباره با هم تنها بودن ...
من هیچ حسی ندارم ...هیچ ... حس گرهایم را نسبت به همه چیز از دست داده ام ... متنفر نیستم اما همه چیز برایم علی السویه شده است.
گاه دلم برای خود گذشته ام تنگ می شود ... من انگار پوست انداخته ام ...اما موجود تازه ای از این پوست قدیمی بیرون آمده است...موجودی که موجودیتش حتی برای خودش هم عجیب و غریب است ....
ببین من را بیاد بیاور آن روزها را به یاد بیاور ! موجود معصومی که تو دنیایش بودی ....هر جا عکس گرفته ایم من با عشق به تو خیره شده ام ...اصلا خیلی دوستت داشتم ....هیچ وقت نتوانستم از تو متنفر شوم.
اما این روز ها میبینی من هیچ حسی ندارم ....تو داری با کسی زندگی می کنی که در آسماتها سیر می کند ... روی زمین نیستم می فهمی یعنی چه .... معنی پا در هوا بودن را می دانی یعنی چه؟
سر میز غذا به چشمهایت نگاه می کنم ....اما چیزی نمیبینم نه تو را نمی بینم نه هیچ چیز را نمی بینم ....باور نمی کردی این همه سنگدل باشم ....هنوز هم باور نمی کنی ....باور کن ....این یک بار باورم کن....بگذار در نگاهت ببینم که باورم داری....
این روزها ذهنم به خواب رفته است ....حوصله یادگیری ندارم ...هیچ رابطه جدیدی به شعفم نمی آورد ...
آدمهای قدیمی هم مثل کتابهای کتابخانه ام شده اند کهنه و خاک گرفته .... و متاسفانه خوانده شده ! کتابهای کهنه جدابیت خود را در همان روزها حفظ کرده اند....مثل اینکه الان بخواهی دوباره بر باد رفته بخوانی و با احساس دخترانه 12 سالگی ات دوباره عاشق شوی.... نه ....شدنی نیست نه .....
بعد از یک مبارزه طولانی با خودم ژامبون خریدم نان باگت تازه....چیپس خانگی بدون علامت استاندرد و تاریخ تولید و انقضا ....ماست توت فرنگی کاله .... نوشابه شاتوت فانتا (که خیلی مصرف دارد حتی به جای اکسپکتورانت )
ساندویچ درست کردم ...نان را برش می زنی ...دو برگ ژامبون را با مهارت می بری و روی نان می گذاری...خیار تازه و گوجه نازک بریده شده را روی ژامبون می چینی و اگر خیلی افسرده هستی می توانی دو ورقه پنیر مازورلا هم اضافه کنی .....
بشقاب سفید چهارگوش بزرگ برداشتم ....ده برگه چیپس - ساندویچ آماده شده و ماست را در آن گذاشتم....آمدم اینجا....پای کامپیوتر وصل به اینترنت که بگویم....کاش اگر یک روز به عمرم مانده بود می توانستم تو را مهمان کنم ....به یک ساندویچ شاید ....فقط....
نه اینکه نخواهم بنویسم
اما حس خوبی ندارم ...کلا حس خوبی ندارم ...حس می کنم دیگر اینجا پناهگاه نیست ...جایی است برای عریان کردن روح ...
حس خوبی نیست....
آدمها هیچ جا حق نفس کشیدن ندارند ....
هیچ جا....
جایی برای اختناق
جایی برای خفه شدن
جایی برای مردن و تمام شدن...
دلشوره
دلشوره
مهم اینست که حادثه ها درست اتفاق افتد!